[ad_1]
در یادداشتی بر فیلم La La Land با ما همراه باشید تا به شما ثابت کنیم که چرا جدیدترین دستاورد دیمن شزل شاهکاری در میان دراماتیکترین فیلمهای سینما است.
همیشه نسبت به درام تشنه بودهام. همواره حس آن دونده دوی مقاومتی را داشتم که پس از ساعتها دویدن دلش نوشیندنی خنک میخواهد. جوری که گویا روحیهای سیری ناپذیر برای غرق شدن در هر جنس از مصیبت و اندوه ماهیتم را تشکیل میدهد. سالها است که فیلم میبینم و اگر از هفته اول نباشد، شک ندارم که از هفته دوم تقریبا معتاد سینما شدم. درام از چشم من همواره کلاس درسی از مفاهیم و تجربیات زندگی بوده است. مادامی که تکرار شدنش هربار رنگ و بوی یک تجربه دارد. پس وقتی به پای تماشای فیلم La La Land نشستم در واقع با کوله باری از تجربههایم که میدانم حکم قطرهای در دریای علم سینما دارد آن را قضاوت کردم. تقریبا پنج مرتبهای میشود که پای تماشای آن نشستهام و از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، پیش از آن که قلم بر دست بگیرم و چنین بنویسم نیز پای تماشای آن بودم. برخی سکانسهایش را بارها و بارها در ذهنم و برخی دیگر را بازهم بارها و بارها به روایت سینما دیدهام. دستاورد دیمن شزل در عرصه درامهای موزیکال/عاشقانه سینما جای تحسین دارد و به شرح قلم و از دیدگاه کوچکم تبریک میگویم این موفقیت سینمایی را به یکی از بزرگان آیندهدار این عرصه؛ دیمن شزل!
توجه: از آن جایی که این مطلب یادداشتی برای فیلم سینمایی La La Land محسوب میشود، لذا احتمال میرود که در مابین جملات موجود بخشی از روند کلی اثر برای مخاطب فاش شود. پس اگر شما نیز تاکنون موفق به تماشای فیلم مذکور نشدهاید از خواندن ادامه مطلب صرف نظر کنید؛ چرا که این مقاله حاوی اسپویل داستانی است.
قصد نوشتن این یادداشت را اولین بار همزمان با انتشار نسخه باکیفیت فیلم داشتم که احتمال میدهم حدودا یک سالی از آن زمان گذشته باشد؛ یا زمین سریع به دور خورشید میچرخد یا دور هم دارد خوش میگذرد! آن دوره برایم جای تعجب بود که چگونه کارگردان جوانی مانند دیمن شزل توانسته چنین درک درستی نسبت به هنر سینما داشته باشد. فیلم La La Land موسیقیهایش آرامم میکرد درحالی که جاز خلق شده تا مجلس و پایکوبیاش را غیرقابل پیشبینی کند. La La Land درامهایش ناراحتم نمیکرد، اما همزمان با سیاه شدن تصویر چهره خودم را در آیینه نمایشگرم میدیدم که قطرههای اشکی بر آن نقش بسته است. La La Land دائما نیش میگرفت، دائما هورمونی را در بدنم ترشح میکرد که حتی اسمش را هم نمیدانم؛ فقط میدانم مورمورم میکرد. La La Land حرف از سرزمین رویاها میزد، اما مفهومش از دل واقعیت سرچشمه گرفته بود. فیلم La La Land خود تجربهای بود که من سالها، شاید هم ماهها برایش انتظار میکشیدم.
فیلم La La Land تعریف جالبی از مفاهیم انتزاعی داشت. من سباستین را میدیدم که از زبان خودم حرف میزند. تصور میکنم اگر مخاطب مونثی هم پای تماشای فیلم بنشیند همین احساس را نسبت به میا داشته باشد. برایم جالب بود که سباستین به دنبال نیمه گمشدهاش نمیگردد و کاملا برعکس؛ این میا بود که برای پیدا کردن عشق حقیقیاش حضور در یک میهمانی احمقانه را پذیرفت. در واقع به همین سادگی یکی از بدترین کلیشههای آثار دراماتیک سینما شکسته شد. این که چنین رابطههایی معمولا چنان چه تصور میکنید شکل نمیگیرد. La La Land، سیندرلا یا زیبای خفته نیست که شاهزادههای سوار بر اسب ادبیات شاهنامه را قرض بگیرند و در نمایی که پشتش خورشید غروب میکند دست عشق حقیقیشان را بگیرند و تا ابد با خوبی و خوشی زندگی کنند. La La Land را برای ظرافت غیر قابل توصیفش دوست دارم. از این که حرفهایش را با کنایه میزند تا صرفا به زبان آوردن جملهای مانند «دوستت دارم». آری این جمله هنوز به سمعتان میرسد، اما نه تا قبل از آن که با تمام وجود باورش کرده باشید.
دیمن شزل لحن را جدی میگیرد. به نظر میآید که شب پیش از خلق این فیلمنامه، دیمن شزل ماشین حسابش را آورده و یک دو دوتا میشود چهارتای ساده کرده و پیش خود گفته است که خصوصیات یک داستان هویت آن را شکل میدهند. باید فرقی میان La La Land و اشعار حافظ باشد. باید فرقی میان La La Land و کتابهای رولینگ باشد. باید فرقی میان La La Land و تمام سینما وجود داشته باشد. وگرنه این فیلم پس از چند ساعت علی رغم شایستگی به فراموشی سپرده میشود. من احساس میکنم که در حال تماشای سناریوی جدیدی از شیرین و فرهادم. از آن جنس فیلمنامههایی که میتوان در خصوصش ساعتها بحث کرد و ساعتها بیشتر از بحث کردن به آن تفکر کرد. از آن دسته سناریوهایی که میتواند ادعای یک سبک و طریق داشته باشد. این یک داستان است و در عین حال کلاس درسی برای من تازه کار.
سکانسی از فیلم La La Land به تعبیر قلم:
میا ناامید از خوشبختی میهمانی شبانه را ترک میکند. درحالی که صدای پای او تنها چیزی است که به گوش میرسد، قرص کامل ماه پرتویی به رنگ الماس در محیط پراکنده. به جز ماه، نور قرمز رنکی در خیابان پخش شده است و صدای خنده مشتریان هم یکی در میان تا حدودی. سباستین درحالی به کارش عشق میورزد که اطرافیانش او را صرفا بهانهای برای جذب مشتری میدانند. او عاشقانه جاز را میپرستد. وقتی خنده و ازدهام بیشتر از صدای موسیقی سباستین پا به فلک میگذارد، لبخندهای مصنوعیاش کم کم اخم میکنند. گویی بمبی در گوش سباستین منفجر میشود و او دیگر چیزی نمیشنود. سرش را بالا میگیرد و به اطرافش نگاهی میاندازد و گویی مرگ جاز را میبیند. او عاشق است. زمان زیادی نمیگذرد که سباستین خود و آلت موسیقی زیر دستش را تنها مییابد. محیط کاملا تاریک است. سباستین و جاز و میا سه نیمه گمشدهای هستند که سباستین در آن مکان احساسشان میکند. سکوتی خیالی به سباستین فرصتی میدهد که هرچه در ذهن دارد بنوازد، حتی اگر اینکار مسبب اخراج او باشد. آدمهای آن اطراف حتی به زور میدانند که چرا موی تنشان سیخ شده است؛ موسیقی سباستین دارد همه را مجنون میکند. وقتی کار او با موسیقیاش تمام میشود از جایش بر میخیزد به این امید که دیگران او را تشویق میکنند. مالک رستوران در گوشهای ایستاده و برای او دست تکان میدهد. سباستین تو اخراجی! میا که با شنیدن آن موسیقی پا به این میهمانی گذاشته بود، تنها کسی است که صدای نواختن سباستین را شنیده و در حالی که از جاز متنفر است، عاشقانه لحظاتی که او آفریده را میپذیرد.
جالب است که دیمن شزل کاملا از کلیشهها فاصله میگیرد. مهم نیست که مخاطب فیلم La La Land مرد باشد یا زن. شما کاملا در جلد هر دوی این کاراترها به یک اندازه و در قالب شخصیت اصلی جای خواهید گرفت. و جالبتر اینکه میا و سباستین هردو درگیر یک مثلث عشقی شدهاند. برای سباستین مثلث عشقی یعنی جاز، میا و خودش! از سویی دیگر میا را میبینید که بین عشقش به سینما و سباستین گرفتار شده است. یعنی هر کدام از این شخصیتها در مرز میان عشق و آرزو گرفتار شدهاند و به هردوی آن نیز مجنوناند. تعبیر دیمن شزل از مثلث عشقی را ببینید. چه استادانه آن کلیشه همیشگی شکسته میشود و تمی جذابتر جایش را میگیرد. داستان حتی وقتی به لحظات پایانیاش میرسد جالبتر هم خواهد شد. سباستین و میا باید از دو مسیر آرزوها و جاده عاشقی به یکی از آنها قدم بگذارند. هردو وارد مسیری میشوند که برخلاف تصورشان، خوشبختی در انتهایش انتظار آن را نمیکشد.
پایان بندی باعث میشود که آه و اندوهتان به مغز استخان برسد. از آن دسته سکانسهایی که با دهان باز نگاهش میکنید و لحظاتی فریب میخورید و در نهایت کاملا به مقصود خالق آن خواهید رسید. میا و سباستین که در مسیر رسیدن به آرزوهایشان موفق بودهاند اکنون روزگار خوشی را سپری میکنند. میا نهتنها ازدواج کرده، بلکه اسم و رسمی هم در رشته محبوبش یعنی سینما بدست آورده است. سباستین هم در گوشهای از شهر خیالیاش جاز را تا ابد زنده نگه میدارد و حالا مردمی به سمت او میروند که جاز را میفهمند. سالها از ماجرای وابستگی میا و سباستین به یکدیگر گذشته و حالا در یک سکانس نسبتا طولانی، میا به محفلی پا میگذارد که سباستین آن را بنا کرده است. در آن لحظه دو چهرهای را میبینیم که هر دو به خواستههایشان رسیدهاند اما از چهره و رفتارشان مشخص است هیچیک آن طور که میتوانستند طعم خوشبختی را نچشیدهاند. آن موسیقی جنونآسای سباستین دوباره شروع به نواختن میکند، بازهم همه جا تاریک میشود؛ اینبار فقط سباستین میماند و میایی که آن موسیقی را خوب میشناسد. لحظهای درنگ و بمب منفجر میشود. دیمن شزل کاری میکند بگویید؛ گور پدر آرزوها!
در این سکانس خیلی حرفها زده میشود که مفهوم و عمقش به تحریر قلم نمیگنجد. ما از مرز غیر قانونی آرزوها به سفر عاشقی میرویم و میبینیم که اگر گاهی بگویید «گور پدر آرزوها» درست بر مسیر خوشبختی قدم گذاشتهاید. تصویر زیبایی را میبینید از تمام ویژگیهای ناب وابستگی. لحظاتی میا را در آیندهای با سباستین میبینید که خوشبختی واقعی را معنی میکنند، غافل از اینکه تمامی این تصورات تا پایان جاز نواختن سباستین ادامه دارد. انگار هردوی آنها در یک لحظه آیندهای که میتوانستند رقم بزنند را میبینند. هردو شکست خوردهاند. هردو میدانند که آن تصور رنگارنگ توی ذهنشان واقعیت ندارد و این جاز است که دارد به آن شکل میدهد؛ موسیقی تمام شود این سناریو پایان یافته است. نواختن سباستین تمام میشود و میایی که در سیل مشتریان خود را تنها میبیند. شات آخر یک لبخند تحویل مخاطب میدهد؛ لبخندی که انگار میخواهد بگوید این ذات زندگی ما انسانها است. این خود واقعیت است. این عین حقیقت عشق و آرزوها است. در عین حال که دیمن شزل نام فیلمش را سرزمین رویاها میگذارد؛ La La Land!
بعد از آن سکانس بیننده میمانند و میلیونها سوالی که میخواهد به آن پاسخ دهد. مخاطبی که حالا هزاران بهانه برای تفکر کردن دارد. بهانه کافی دارد که بگوید بر روی این لحظات نمیتوان قیمت گذاشت. همین حالا که شما بر سر ما منت گذاشته و درحال خواندن این مقاله هستید، زمان لحظه به لحظه روزگارتان را ثبت میکند. میتوانید پا به مسیر آرزوهایتان بگذارید اما شک نکنید که در پایان این راه، خوشبختی دریاچهِ عمیقی نیست که به آن شیرجه بزنید. خوشبختی انسانی تابلو به دست نیست که اسم شما را روی آن نوشته و به دنبالتان بگردد. خوشبختی در مسیری قرار گرفته که ثروت و رفاه ممکن است در آن جایی نداشته باشد. خوشبختی در مسیر علایق و وابستگیها است. مگر خوشبختی به این معنی نیست که وقتی پا به سن میگذارید و گذشته را در مییابید، روزهای خاطره انگیز و زیبایی را میبینید و که از تجربه شدنشان لحظهای احساس ندامت نخواهید داشت. فلسفه زندگی را جدی بگیرید چرا که حیات بیش از یک مرتبه به شما فرصت خودنمایی نخواهد داد. با آرزوی موفقیت برای تک تک شما مخاطبین گیم شات.
نمره کل: 10 از 10
' );
w.anetworkParams[ ad.id ] = ad;
d.write( '
[ad_2]
لینک منبع